تبليغاتX
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم *** باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شعرهایی برای تو
امروز که محتاج توام جای تو خالیست --××-- فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست

 

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

                 

 

بگذار سر به سینه ‌‌ی من تا که بشنوی


آهنـــگ اشــتیاق دلی دردمند را


شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق


آزار این رمیـــده‌ی سر در کـــــمند را

 


بـــگذار سر بـه سینه‌ ی من تا بـــگویـمت


اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست؟


بـگذار تا بـگویمت این مرغ خسته‌جان


عمریست در هوای تو از آشیان جداست



دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام


خـــواهم که جاودانه بنالم به دامنت


شاید که جـــاودانه بمانی کنــار من


ای نازنین که هیچ وفـــا نیست با مَنَت



تو آسمــــان آبـــی  و روشنـــی


من چون کبوتری که پَرَم به هوای تو


یک شب ستاره‌های تو را دانه‌ چین کنم


با اشـک شرم خویش بریزم به پــای تو



بــگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح


بگذار تا بنوشمت ای چشمه‌ی شراب


بیمـــار خنــده‌های تو‌ام بیشتر بخند


خـــورشید آرزوی منی گرم ‌تر بتاب

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

 

قسم به پاكي كه تولد آغازيست براي يك رويا

 

رويائي براي زندگي

 

تولد آغازيست براي يك راز- راز ِ ماندگاري

 

قسم به چشمان ستاره كه هر شب در آسمان

 

سو سويش دل هزاران بی ستاره را شاد مي كند

 

تولد، سرآغاز يك انتظار است

 

انتظار پيوستن خيال درآرزویی دور به وصال

 

و قسم به همه خوبيها تولد بهانه ايست

 

بهانه اي براي خدا كه بگويد جريانش هميشه است

 

و همه هميشه خواهدبود

 

اما سهم من سهم من از تولد شايد،

 

روز دگر وفردایی باشد كه هرگز بدان دست نيابم

 

اما سهم تو...سهم تو از تولد

 

ماندگاري، انتظار، رويا و زندگي ست

 

پس به اندازه همه خوبيها

 

به اندازه همه پاكيها

 

به اندازه همه ستاره ها

 

به اندازه همه عشقها

 

به اندازه همه فرداها

 

دنيا يت پرازاميد،مهرباني، و شادماني باد

 

نازنینم. . .

 

یادت باشد:

 

جاي هيچکس را هيچکس ديگر نميتواند پر کند !

 

پس بدان . . .


نگاهت را قاب مي گيرم. در پس آن لبخند. که به من. شور و نشاط زندگي

مي بخشد.


امروز روز توست

روزت مبارک...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

 

هر لحظه دعا کردم تا اینکه تو برگردی

یک عمر فدا کردم تا اینکه تو برگردی

با یاد تو بردم سر در اوج پریشانی

خواهش ز خدا کردم تا اینکه تو برگردی

تنها شدم و خود را در وادی هجران ها

از هرکه جدا کردم تا اینکه تو برگردی

آن لحظه آخر را دیدی چه قسم دادی؟

من نیز وفا کردم تا اینکه تو برگردی

می رفتی و نشنیدی پشت سرت اما من

صد بار صدا کردم تا اینکه تو برگردی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

السلام علیک یا اباصالح المهدی

 

معطری ، تو معطر، خدا کند که بیایی

 

ز هر کسی تو فراتر، خدا کند که بیایی

 

برای دل تو قراری که یادگار بهاری

 

شمیم زمزم و کوثر، خدا کند که بیایی

 

    

 

گفتم که خدا مرا مرادی بفرست

 

توفان زده­ام  مــرا نجاتی بفرست

 

فرمود که با زمـــزمه یا مــهدی

 

نذر گل نرگس صلواتی بفرست

میلاد یوسف زهرا گل نرگس مبارک

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

فردا حتماْ به آن عهد قدیمی وفا خواهم کرد .سراغت را از همه گلبرگ ها خواهم گرفت .

آیا می دانی؟ کنار یک کوچه خواهم  ایستاد و نگران به خاطراتت نگاه میکنم ،

به دوردست نزدیک.... دیشب خوابت را  دیدم .

دوست داشتم شنیدن آن کلمات  را  که در ابتدای آشنایی به زبان می آوردی ،

بار دیگر از زبانی که هرگز سخن نمی­گوید تجربه کنم.

سالها گذشت ، اما من هنوز فراموشت نکرده ام.

امروز روزش بود ، طلوع 16 خرداد، روز آشنایی من و تو ...

آشنایی با کسی که عشق را و همه آنچه مرا از خودم می گرفت از او آموختم .

امروز روزش بود ، عقربه های ساعت گذر ثانیه­ها را نشان می­دهند،

انگار که کسی تعقیبشان می­کرد، محتاط اما سریع.

تو همیشه بهترین بودی و برای من بهترین خواهی ماند.

نمی­توانم فراموشت کنم...

نمی­دانم آیا تو می­توانی از این همه احساس پاک نسبت به خود بگذری؟

یادش به خیر.اولین شعری را که برایم خواندی هنوز یادم هست،

آیا به یاد داری؟...

گرچه دوري زبرم ، همسفر جان مني             قطره ي اشکي و در ديده ي گريان مني

در دل شب منم و ياد تو و گوهر اشک               همره اشک ، تو هم بر سر مژگان مني

و من در پاسخ این شعر قشنگ  چنین گفتم:

می نویسم "دیدار" تو اگر بی من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار!

اما امروز میان من و تو فاصله­هاست ،

فاصله­هایی باریکتر از یک مو که با اشاره ­ای خواهند گسیخت.

غاده شاعره توانمند سوری در شعری زیبا باهم بودن ها و با هم نبودن ها

را به زیبایی تمام به تصویر می کشد .

خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که تو از من جدایی

بی آنکه بدانم ، یا بهتر بگویم می دانم اما نمی خواهم باور کنم .

جدایی همین است

اینکه با تو باشم و با من باشی  و باهم نباشیم

جدایی همین است

اینکه یک خانه ما را در بر گیرد

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد

جدایی همین است

اینکه قلبم اتاقی باشد

خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی

جدایی همین است

اینکه در درون جسمت تو را جستجو کنم

وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

جدایی همین است...

چقدر دلم برایت تنگ شده، کاش دیدار نزدیک بود...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  |