تبليغاتX
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم *** باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
شعرهایی برای تو
امروز که محتاج توام جای تو خالیست --××-- فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست

گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من
گفتم که آشیان کو ؟ گفت آشیانه با من
گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست
گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من
گفتم بهانه یی نیست تا پر زنم به سویت
گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من
گفتم به فصل پیری در من گلی نروید
گفتا که من جوانم فکر جوانه با من
گفتم که خانمانم در کار عاشقی رفت
گفتا به کار خودباش تدبیر خانه با من
گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت
گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من
گفتم ز عشقبازی در کس نشان ندیدم
زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من
گفتم دلم چو مرغیست کز آشیانه دوراست
دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من
گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر
گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 


یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

می خواست قلم نقطه ی ضعفش بنگارد       

بیچاره ندانست علی نقطه ندارد

میلاد مسعود فخر بنی آدم

قاعد غرّالمهجلین

خانه زاد بیت المعمور

شهید سجاده  سحرگاه

قدوهَ العرفاء والمتهجدین

امیر مومنان علی ابن ابی طالب (ع)

 بر همه پدران و مردان مسلمان مبارکباد

عزیزم روزت مبارک

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

به نام آنكه هستي دنيايم از اوست ...

آنكه محبت رابه قلب خسته ام آموخت...

این منظومه را ، کلمه، کلمه از پیشانی پدر صید کرده ام

وقتی موج می زد و کویر پا پس می کشید

شبها ستارگان پایین می آمدند و شب نشینی در پیشانی اش

جشن خوشه پروین بود ، طوفان که می گرفت ، ماسه و کلمه

در منظومه روان می شد،

هنوز که باران می بارد ، پدر یک سپاسگزاری ساده است.

بعدها دانستم ...کویر چاک ، چاک پاشنه ی پدر است

و طوفان دلشوره اش ، که او را تا آشوب شهر کشاند

او همیشه با من بوده است، اما باور نمی کند .

همیشه باید، بندهایی از منظومه را اشک ...

نه این منظومه ، اینگونه کامل نمی شود

رهایش می کنم، همین جا در پیشانی پدر

پدر یعنی یک دنیا عشق ، پدر یعنی دلی به پاکی آینه ها

پدر یعنی کوه صبر و بردباری

براستي كه بردباري  را از سيماي او شناختم

حتي هنگامي كه از زور خستگي ناي حرف زدن نداشت

مهرباني را در چشمان نيمه بسته او یافتم ...

دوستت دارم و بر دست های مهربانت هزاران بار بوسه میزنم

روزت مبارک

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  | 

دچار یعتی عشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

نه وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست

و عشق صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و از شنیدن یک هیچ می شوند کدر ......

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط نیلوفر  |